|

از پشت پنجرت که می بینی بارون می آد
می ری می شینی پشت ماشینت
شهرام شکوهی می زاری
شروع می کنی تو بارون بی هدف رانندگی می کردن
شروع می کنه به خوندن
دل دل دل دیوونه کی قدر تورو می دونه
شیشه کنارت تا ته پایین ه
آستین کتت خیس داره می شه
بی هدف میری ... و صدا رو بلند می کنی
هی بلند می کنی
کم کم دستت داره بی حس میشه
دلت قرصه که من هستم که دنیامو به تو بستم
از عمد هم برف پاکناتو نمی زنی
هیچی نمی بینی جز نورهای

سفید که دارند می آند و قرمز که دارند می رند
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
داره از آستین کتت آب می چکه
راهتو کج میکنی سمت سی و سه پل
دلبری ازتو دلبستگی از من
عاشقی از تو وابستگی از من
خیره میشی به قطره های بارون که میخوره روی آب
به چراغای زرد سی و سه پل
به زاینده رود
کوره، احساس همیشه کوره
لب خند میزنی "فقط
حالا دیگه کل کتت خیسه
نوک دماغتم مثل دستت شده
میمیرم میمیرم میمیرم
هنوز هم داره می خونه شهرام
راه می ری و برمی گردی هی
عجب چابک خزانی هست لیلی
دیگه شیشه عینک شده مثل شیشه ماشین
این رو هم از عمد پاک نمی کنی
چی شد...چرا این راه به سراب است...!؟
این همه خام و سست و خراب است...!؟
و چقدر خوشحالی که "هیچ کس نیست
انگار تویی و زاینده رود و سی و سه پل
علیا مخدره "باران هم افتخار حضور داده اند.
خنده عشق تو ... جادوی چشم تو ... خاطره گشته و یاد
سوار ماشین می شی و می ری
می ری و نمی خوای بری
وای ... وای از اون رفتن بی صدات
... .
پ.ن.* ندارد، فعلاً!
|